پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - چالشها و فرصتهاى روند ملت سازى در افغانستان - برنا بلداجی سیروس
چالشها و فرصتهاى روند ملت سازى در افغانستان
برنا بلداجی سیروس
قسمت اول
مقدمه
روندهاى جهان كنونى به گونهاى است كه الگوهاى كنشهاى متقابل، همواره در حال باز توليدند. اين امر ايجاد چارچوبى از محدوديتها و فرصتها را امكانپذير مىسازد كه كشورها و دولتها بايد خود را با آن سازگار كنند. ارزيابى علمى، تحليل و تبيين چالشها، فرصتها، آسيبها و تهديدها، مبتنى بر »نگرشى واقع بينانه« ضرورتى انكار ناپذير است كه هر كشور بايد الگوى رفتارى خود را مبتنى بر آن تدوين و پيگيرى كند. شناخت واقعى از قابليتها و امكانات واحد ملى از يك سو و از طرف ديگر، ترسيم اهداف و منافع معطوف به تأمين امنيت ملى، بر اساس واقعيتها و هستها و نه آنچه كه بايد باشد، اصلى است كه چراغ راهنماى هر بازيگر بينالمللى محسوب مىشود.
الزامات استراتژيك ناشى از موقعيت »افغانستان«، همواره عنصر مهمى در تصميمگيرى بازيگران منطقهاى و فرا منطقهاى در خاور ميانه بوده است؛ از اين رو مىتوان گفت كه »بازى بزرگ استراتژيك« كنونى در افغانستان، ترسيم كننده معادلات آينده امنيتى و استراتژيك خاورميانه و حتى مناطق پيرامون آن طى قرن ٢١ خواهد بود. در سطح تحليل كلان، استراتژى هژمونيك آمريكا و متحدين در منطقه، الزامات منافع ملى كشورهاى همسايه؛ در سطح ميانى تغييرات شكلى و به ويژه ماهوى در ساختار سياسى افغانستان و در سطح خرد، جا به جايى متغيرهاى تأثير گذار بر ساختار سياسى افغانستان نوين، موجد هنجارها و ساختارهاى جديدى در سيستم تابع منطقهاى شده است. در شرايط كنونى، مهمترين ويژگى ماهوى تحولات در افغانستان، فرآيندى است تحت عنوان »دولت - ملت سازى«.
»ملت سازى«، روندى جامعه شناختى - تاريخى است كه از طريق آن، با كم رنگ شدن تمايزهاى قومى، قبيلهاى، نژادى، جنسيتى، زبانى و...، تعداد متنابهى از »مردم«، در »سرزمينى مشخص«، به »هويت مشترك تاريخى« دست مىيابند و حفظ ارزشهاى آن را از وظايف حياتى خود تلقى مىكنند.
اصطلاح ملت سازى در دهههاى ١٣٢٠ تا ١٣٣٠، در ميان انديشمندان علوم سياسى كه رهيافتى تاريخى داشتند، رواج يافت. نظريه ملت سازى، نخست به منظور توصيف فرآيندهاى انسجام و پيوستگى ملى كه منجر به استقرار دولت - ملتهاى مدرن كه از اشكال متنوع سنتى دولتها مثل دولتهاى فئودالى و پادشاهى، دولتهاى كليسايى و امپراتورى متمايز است، به كار رفته است. (همشهرى: ١٣٨٥/٨/٨، ص ١١).
»دولت سازى« نيز فرآيندى است كه از طريق آن، رابطه بين دولت و مردم تنظيم شده، در قالب ساختارهاى مختلف سياسى، اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و اساسا حقوقى تعريف و نهادينه مىشود.
قطع نظر از مبانى نظرى ملت سازى، به لحاظ جغرافياى تاريخى، افغانستان در منطقه حساس آسياى مركزى قرار گرفته است؛ از يكسو به شبه قاره هند، از سوى ديگر، به آسياى مركزى و چين و از سمت ديگر به آسياى غربى مرتبط است. سلسله جبال هندوكش كه قسمت وسيعى از خاك كشور را پوشانده، همواره سد محكمى در مقابل مهاجمان بوده است. اين كشور در دو قرن گذشته، حايلى ميان امپراتورهاى شرق و غرب بوده است. جدايى اين منطقه از ايران و پيدايش كشورى به نام افغانستان به همين منظور بود. مقصود آن بود كه ديوار مستحكمى بين مرزهاى شرق و غرب وجود داشته باشد.
اين منطقه در قرن نوزدهم و نيمه اول قرن بيستم، حايلى ميان متصرفات انگليس و روسيه بود. در اين مدت، افغانستان بين مستملكات آن دو قدرت فاصله مىانداخت و مانع از برخوردهاى روياروى آنها مىشد؛ حتى در منطقه شمال غربى افغانستان نيز تنگه واخان را ضميمه خاك افغانستان نگاه داشتند، تا بين هندوستان كه در استعمار انگليس بود، با آسياى مركزى كه در تصرف روسيه قرار داشت، فاصله و جدايى بيندازد.
در نيمه دوم قرن بيستم نيز افغانستان حايلى ميان آمريكا و شوروى بود. حكومت افغانستان براى مدتها نسبت به شرق و غرب حالت »بى طرفى« داشت. اين بى طرفى را شرق و غرب نيز پذيرفته بودند و دولتهاى افغانستان نيز آن را اجرا مىكردند، زمانى هم كه اين بى طرفى از سوى اتحاد جماهير شوروى (سابق) نقض شد، مشاجرات و درگيرىهاى سختى آغاز گرديد و اين كشور به عنوان يكى از كانونهاى اصلى منازعه بلوك شرق و غرب تبديل شد. اگر بخواهيم اين گزاره كلى را به روابط افغانستان - آمريكا تعميم دهيم، سه دوره مهم و اساسى در روابط دو كشور قابل شناسايى است.
دوره اول از سال ١٣٥٧ تا سال ١٣٧١ را شامل مىشود، در اين دوره، آمريكا در چار چوب رقابتهاى دوران جنگ سرد، نوعى »جنگ نيابتى« را از طريق نيروهاى جهادى افغانستان عليه شوروى (سابق) و حكومت كمونيستى كابل شروع كرده بود. در اين دوره، اسلام گرايى و كاپيتاليسم در كنار هم و عليه كمونيسم عمل مىكردند .
دوره دوم، از سال ١٣٧١ - با فرو پاشى اتحاد شوروى و پايان جنگ سرد - تا سال ١٣٨٠ را شامل مىشود. در اين دوره، امريكا محيط منازعهآميز داخلى افغانستان را به حال خود رها مىكند؛ بدينسان، افغانستان براى مدت حدود يك دهه از مركز توجه قدرتهاى جهانى خارج شد و به محلى براى منازعه گروههاى مختلف تبديل گرديد نتيجه اين دوره صفآرايى اسلام گرايان در مقابل هم بود كه تا سال ١٣٧٤ در شكلگيرى بين گروههاى جهادى و از سال ١٣٧٣ تا سال ١٣٨١ در شكلگيرى بين نيروهاى جهادى ائتلاف شمال و طالبان تجلى يافت.
دوره سوم، از سال ١٣٨١ به بعد را شامل مىشود كه آمريكا به عنوان يك قدرت مداخله گر وارد عمل مىشود و پس از حوادث يازدهم سپتامبر (٢٠٠١) كه فرصتى بنيادين را در اختيار امريكا قرار داد، در ائتلاف با جهادىها، عليه طالبان قرار مىگيرد.
با آشكار شدن تهديدات ناشى از گروه »القاعده« براى امنيت جهان، به ويژه امنيت كشورهاى غرب، اين كشور بار ديگر در مركز توجه بين المللى قرار گرفت. اين مداخله به سقوط طالبان در كابل منجر شد؛ اما به فرو پاشى اين گروه منجر نشد؛ زيرا اين گروه به رغم عقب نشينى فاحش اوليه - به سمت مرزهاى جنوبى افغانستان - اكنون سازماندهى مجدد شده است و در قالب سه گروه »القاعده«، »طالبان« و »حزب اسلامى حكمتيار«، عليه آمريكا و دولت مركزى كابل عمل مىكنند. (بررسىهاى راهبردى: ٢٥١، ص ٤).
در مجموع، حمله آمريكا به افغانستان و سقوط حكومت »طالبان« موجب آغاز روند نوين »دولت - ملت سازى« در اين كشور شد؛ اين روند با چالشها و موانعى رو به رو است كه متأثر از عوامل مختلفى چون زمينه تاريخى ملت سازى، وضعيت جامعهشناسى سياسى افغانستان، به خصوص شكافهاى قومى - مذهبى و نقش بازيگران منطقهاى و بينالمللى آن است.
هدف نوشته حاضر، بررسى ابعاد »روند ملت سازى در افغانستان«، مبتنى بر رهيافت جامعهشناسى - تاريخى و همچنين بر شمارى چالشها، تهديدات و فرصتهاى ناشى از آن براى جمهورى اسلامى ايران است. بدين منظور، نخست به زمينه شكلگيرى دولت در افغانستان مىپردازيم و در بخشهاى بعدى به تبيين وضعيت جامعهشناسى سياسى افغانستان، روند تطور روابط دو جانبه ايران با اين كشور، چالشها، فرصتها و تهديدات، روند جديد دولت سازى در افغانستان و در پايان »الزامات راهبردى جمهورى اسلامى ايران« خواهيم پرداخت.
به طور كلى به لحاظ تاريخى، روند دولت سازى در افغانستان شامل پنج مرحله عمده است: مرحله اول، جدايى افغانستان از ايران و استقلال آن است. مرحله دوم، تجاوز شوروى به افغانستان و تشكيل حكومت كمونيستى است. مرحله سوم، خروج شوروى (سابق) از افغانستان و در پى آن تشكيل حكومت اسلامى مجاهدين است. مرحله چهارم، تشكيل حكومت توسط طالبان است و مرحله كنونى (پنجم) نيز تشكيل دولت به واسطه مداخله آمريكا در اين كشور است.
صرف نظر از فرايند تاريخى ملت سازى - كه شرح مختصر آن گذشت - در بخشهاى بعدى، به ويژگىهاى جامعه شناختى روند دولت - ملت سازى در افغانستان خواهيم پرداخت.
١. جغرافياى انسانى
ميزان جمعيت افغانستان حدود ٢٠ تا ٢٩ ميليون نفر (بسته به تعداد آوارگان)، متفاوت است. بر آورد مىشود كه از اين ميزان ٣٨ درصد پشتون (طبق منابع ديگر حدود ٥٠ درصد)، ٢٥ درصد تاجيك، ١٩ درصد هزاره، ٦ درصد ازبك و ١٢ درصد ساير گروههاى قومى هستند.
از منظر مذهبى ٨٤ درصد مردم مسلمان سنى، ١٥ درصد مسلمان شيعه و بقيه اقليتهاى مذهبى ١ درصد را تشكيل مىدهند. زبانهاى افغانستان پشتو، درى و عربى براى مراسم دينى است. نرخ باسوادى (افراد داراى ١٥ سال يا بيشتر كه مىتوانند بخوانند يا بنويسند) در مردان ٤٧ درصد و در زنان ١٥ درصد است. از جمعيت افغانستان ٤٢٠ درصد بالاى ١٤ سال، ٥٥ درصد بين ١٥ تا ٦٤ و ٣ درصد ٦٥ سال به بالا سن دارند و متوسط عمر نيز ٤٦ سال است. (كورنا، ١١٤: ١٣٨٣).
گروهها و زير گروههاى نژادى بسيار و گوناگونى در كوههاى افغانستان سكونت دارند كه سه گروه عمده آنها عبارت است از: هزارهها، تاجيكهاى شيعه و نورستانىها. عقيده بر اين است كه هزارهها كه خود گروهى شيعه هستند، همراه با چنگيزخان، سردار بزرگ مغول كه در قرن سيزدهم به اين منطقه آمد، به اينجا آمدند و چهرهاى كاملا مغولى دارند. تاجيكها، يكى از گروههاى نژادى افغانستان هستند. اغلب آنها شهر نشينند؛ اما عده كمى از ايشان نيز در كوههاى بدخشان ساكناند. نورستانىها در مناطق جنگلى كوهستانهاى ناهموار شرق كابل سكونت دارند. اصليت آنها نامعلوم و حتى اسرارآميز است. در كنارههاى رود هيرمند، شهرهاى كوچكى قرار دارند، اما در ناحيه بيابانى افغانستان، هيچ مركز پر جمعيتى وجود ندارد. ساكنان اين منطقه، اغلب از قوم پشتون هستند كه حدود يك - سوم تا نيمى از جمعيت افغانستان را تشكيل مىدهند و عمدتا در قسمتهاى جنوبى كشور زندگى مىكنند. دو گروه اصلى پشتون، غلجه زايى و درانى (ابدالى) از نظر سياسى بيشترين قدرت را در كشور دارند و تمام رهبران سياسى به جز يك نفر از ميان آنها برخاستهاند. (همان: ١٧ - ١٤).
تاجيكهاى سنى قسمت عمده جمعيت مناطق استپ را تشكيل مىدهند كه بيشتر در نواحى كابل و هرات تمركز يافتهاند. تاجيكها كه زبانشان شبيه فارسى است، دومين گروه نژادى عمده را پس از پشتونها تشكيل مىدهند. در افغانستان چهار ميليون نفر تاجيك سكونت دارند. يكى ديگر از گروههاى عمده نژادى در شمال افغانستان ازبكها هستند كه تعدادشان بالغ بر ١/٥ ميليون نفر است. ازبكها افرادى قوى الجثه هستند كه عمدتا به كشاورزى و دامدارى مشغولند و اصلشان به تركهاى آسياى مركزى مىرسد. (همان، ١٩ - ١٨).
٢. تبيين وضعيت جامعهشناسى سياسى
اصلىترين ويژگى جامعه افغانستان كه در ساختار سياسى اين كشور بروز و ظهور يافته است. ساختار موزاييكى قومى و مذهبى است. عوامل اصلى و اساسى ناكار آمدى و چالش اين ساختار را بايد متأثر و ناشى از كار ويژهها و فراگردهاى سازمان نيافته و تجزيهپذير چنين بافتى دانست.
ساختار موزاييكى بر درون دادههاى ناپيوسته و سازمان ناپذيرى استوار است كه ويژگىهاى چند گانه، نا متجانس و متفاوتى را در كاركرد عينى يك ساختار بر مىتاباند. بسترى كه اين ساختار را محتوا مىبخشد، بر مولفههاى نا همسان سازى و ناهمگونى كاركردى در ظرفيت يك واحد تأليفى و تركيبى استوار است. ويژگىهاى ياد شده در ساختار ملى جامعه افغانستان به گونهاى گسترده و مشهود خصلتهاى گسستگى و نا پيوستگى را بروز داده است. برجسته شدن خصوصيات و جزئيات عناصر اين ساختار، موجبات پريشانى و وازدگى هر چه بيشتر سازمان اجتماعى را فراهم آورده است.
چند گانگىهاى قومى، زبانى و مذهبى، از عناصر اصلى مؤلفههاى ملى در افغانستان است. كار ويژههاى ناقص و پرورش نيافته اين عناصر زمينههاى قوام و دوام روح مشترك ملى را كه رمق ساخته است. تأكيد بر پايبندىهاى قبيلهاى، پافشارى بر ارزشها و خرده فرهنگهاى تبارى و مقدم شمردن پندارهاى مذهبى بر آيينهاى همبستگى دينى و تابو ساختن نمادهاى عشيرهاى به جاى سمبلهاى ملى، از جلوههاى آشكار پرورش نيافتگى و نقصان »روح ملى« به شمار مىرود كه نمايههاى ساختار موزاييكى را در واحد سياسى افغانستان تبلور بخشيده است.
ساختار موزاييكى به بسته شدن شريانهاى تعامل كلان در ميان اجزا و اركان عناصر ملى منجر شده است. خرد شدن اجزا به پارههاى متفاوت، و تقسيم شدن عناصر به پارچههاى ناهمگون، به تجزيه شدن هر چه بيشتر خصوصيت اقوام و اركان تشكيل دهنده ساختار اجتماعى جامعه افغانستان كمك كرده است. فرايند چنين تعاملى، برجستگى علائم و جلوههاى فرهنگ و دلبستگىهاى قومى - عشيرهاى در اين كشور بوده است؛ امرى كه در نهايت، مجال بستر سازى تكثير چند گانگىهاى فرهنگى را بيشتر و فرصت جلوه گرى و باز پرورى، همگويى و هم صدايى ملى را سد كرده است. (واعظى، ١٣٨١: ٧٣ و ٧٢)
عوامل مهم و متعددى در تكوين و تثبيت اين فرا گرد نقش اساسى ايفا كرده است كه از آن جمله به دو عامل اساسى انتشار فرهنگ فقر و درون دادههاى فرهنگ قبيلهاى، مىتوان اشاره كرد. فقر مداوم، موجب شده كه پويايى و تحرك اجتماعى در حوزه تعامل اجتماعى كاهش يافته و به صورت يك معضل فرهنگى - اجتماعى، در عرصه روابط و ساختار ملى رخ نمايد. اين پديده به شكل يك »خرده فرهنگ« در ساز و كار زندگى اجتماعى در آمده و از نسلى به نسل ديگر منتقل شده است.
اين خرده فرهنگ در ساختار اجتماعى، فرهنگى و سياسى جامعه افغانستان داراى آثار و تبعاتى بوده است. درونگرايى اجتماعى و عدم مشاركت موثر افراد در عرصه عمومى، شيوع ويژگىهاى خاص اجتماعى چون ترس، نااميدى و تأثير خشونتهاى محيطى بر خصلتهاى اجتماعى و سياسى، و بد خواهى نسبت به نظام سياسى، از جمله پيامدهاى »فرهنگ فقر« در افغانستان محسوب مىشود. از درون دادههاى فرهنگ قبيلهاى نيز مىتوان به كل ناپذيرى فرهنگ قبيلهاى، خرد گريزى، بستر سازى عصبيتها و منازعات مختلف قومى، مذهبى، نژادى و محلى و ناباورى جامعه پذيرى سياسى اشاره كرد. (همان: ١٠٤- ٧٤).
از جمله تحولات مهم از منظر »جامعهشناسى سياسى« در افغانستان طى دو دهه اخير، ظهور احزاب، و تعدد و تكثر حزبى بوده است. پديده تحزب، گر چه موضوع بى پيشينه و تازهاى در تاريخ افغانستان نبوده؛ اما آنچه احزاب دوره بيست ساله را از احزاب و دستههاى سياسى پيش از آن متمايز مىسازد، بر آيند دو عامل مهم است: يكى پر شمار بودن احزاب اين دوره و ديگرى تمايز و تفاوت در كار كردهاست.
احزاب در افغانستان سابقهاى ٦٠ ساله دارند؛ اما در مقطع ٢٠ ساله اخير، گونهاى ديگر از »حزب سالارى« ترويج گرديد. احزاب سياسى پيش از اين زمان، مبارزات سياسى - فكرى را در چار چوب گرايشها و شعارهاى ايدئولوژيك پيگيرى كرده و آرمان مبارزه خود را بر اصل »اصلاحات سياسى« استوار مىساختند؛ اما احزاب شكل گرفته در اين دوره عمدتاً از خصلت سياسى - نظامى برخوردارند كه سازنده تغييرات خشونتآميز و ترويج گر ويران گرى سياسى - اجتماعى بودهاند.
با شكلگيرى نوع اخير احزاب، موج شتابندهاى از گرايشهاى سياسى به وجود آمد. كشانيدن تودهها به بازىهاى سياسى، از پيامدهاى عملى پديده تحزب در اين مقطع بوده است. سياسى شدن تودهها، اولا ساختار ذهنى و تا اندازهاى سنتى مجموعههاى قومى و طايفهاى را متزلزل ساخت و ثانيا چار چوبهاى مناسبات و تعاملات ملى و اجتماعى را در سطح ساخت سياسى كشور بر هم زد.
گرايش به احزاب در ميان تودهها، گونه جديدى از »عصبيت لجام گسيخته« را به وجود آورد. پيوندهاى عاطفى و احساسى با حزب، دلبستگى و دلمشغولى شديدى نسبت به آموزهها، شعارها و خصوصيات حزبى پديد آورد. در اين رويكرد همگانى، حزب به عنوان جزء اطاعتپذير و پرستنده سنتهاى اجتماعى قرار گرفته و آموزهها و كاركردهاى آن، به مثابه گزينه هنجارهاى قومى و خانوادگى رواج يافت. رفتارها و گفتارهاى حزبى معيار روابط و مناسبات سياسى و اجتماعى اقوام، طوايف و مجموعههاى انسانى و حتى خانوادگى و فاميلى و مبناى تشخيص و تعريف هويت و حيثيت سياسى افراد و اتباع كشور قرار گرفت. (واعظى، ١٣٨١: ١٣٣).
علقههاى حزبى، عامل مهم تقابل و تضارب آراء و افكار عمومى و سياسى گرديد و شكافها و تضادهاى متنوع و متواترى را در مناسبات ملى و درون خانوادگى پديد آورد. جنگها و خصومت ورزىهاى شديد و ستيزه جويىهاى گستردهاى كه اكنون دامن جامعه افغانستان را گرفته است، فرآيند همان تكثر و تعدد بى ضابطه حزبى است كه در شرايط كنونى به گونهاى گسترده عموميت يافته است.
گرايش به احزاب در ميان تودهها، گرايشى احساسى و نا آگاهانه بود. به همين دليل، پيروى و پيوند خوردگى با شعارها و رفتارهاى حزبى نيز تعبدى و بر مبناى تعصب سنتى و عمل گرايى پرسشناپذير بوده است و پيوندهاىاحساسى و عاطفى نسبت به حزب، به تدريج به تحكيم و جايگزينى آموزهها و پيوندهاى فرقه گرايى سياسى انجاميده است. در اين رويكرد عمومى، كاركردها و كار ويژههاى حزبى،صورت جديدى از علقهها و الزامات فرقهاى است كه معيار رفتارها، گفتارها و مبناى هنجار گذارى و ارزش داورى اجتماعى را تعيين و تبيين مىكند. (همان، ١٣٤).
تغييرات عمودى و مؤلفههاى ساختار طبقاتى
دومين باز آورده تحولات بيست ساله، ايجاد تغييرات عمومى در »ساختار طبقاتى« جامعه افغانستان است. از خصوصيات طبيعى و الزامى اين گونه، تحولات سياسى فراگير در ساختار ذهنى و جابه جايى در ساختار طبقاتى گروهها و طبقات است. تغييرات به وجود آمده در جامعه افغانستان، به دليل ساختار بسته و تثبيت شده اجتماعى، از پديدههاى جالب جامعهشناسى است كه به صورتى شتابنده، ناگهانى و ناگزير صورت پذيرفته است. مشخصه ممتاز اين تغييرات، »عمودى بودن« جهت طبقاتى آن است. در فرآيند اين تغيير، فراز آمدن طبقات زيرين و فرو آمدن طبقات رويينى است كه به سرعت و شدت خصلت انقلابى اتفاق افتاده است.
پديد آمدن طبقات جديدى از نخبگان سياسى - اجتماعى، ساختار كلان مناسبات درون اقوام و طوايف را فرو ريخت و به زودى هم مورد پذيرش تعبدى و الزامى عامه قرار گرفت. در اين تغيير، طبقه كاملاً جديد از نخبگان، در هرم ساخت اجتماعى قرار گرفت: رهبران احزاب، نخبگان سياسى، قوامدانها و روحانيون، طبقات جديدى بودند كه جايگزين ساخت سنتى ايلى - قبيلهاى، مبتنى بر سيستم »خان - رعيتى« گرديدند.
در اين ساختار جديد، معيارهاى سنتى تشخيص كاستها و طبقات كه عمدتاً بر مبناى نسبت، دارايى و پيشينه خانوادگى تعيين مىشد، تحول يافته و مبناها و انگارههاى جديدى چون امكانات نظامى، موقعيت سياسى حزبى، توان و هوشمندى و ابتكار جنگى،معيار صعود طبقاتى قرار گرفته است.
قطع نظر از تبيين جامعه شناختى ياد شده، به طور كلى مهمترين ويژگىهاى افغانستان را از منظر جامعه شناختى سياسى پيش از حمله آمريكا چنين بر مىشماريم:
١. حاكم بودن وضعيت آنارشى بر افغانستان اصلىترين ويژگى اين دوره است. دولت مركزى يا فقدان مشروعيت و عدم پذيرش حكومت كابل توسط نيروهاى مختلف، موجى از هرج و مرج و بى نظمى را در افغانستان به وجود آورده بود. تحت اين شرايط، هر فرماندارى در قلمرو نظامى خود، حاكم مطلق بود، به گونهاى كه همه فرامين در آن قلمرو خاص، توسط فرمانده محلى صادر مىشد و دستورات فرمانده عين قانون بود.
٢. دومين شاخص كه متأثر از خصوصيت ياد شده است، »قاعده همه يا هيچ« بود. براساس اين قاعده، هر يك از بازيگران داخلى، افغانستان را براى خود مىخواستند وسهمى براى ساير گروهها در افغانستان قائل نبودند. در اين دوره زمانى، مذاكرات متعددى بين گروههاى ذى نفوذ در افغانستان صورت گرفت و به توافقهاى مهمى نيز منجر شد؛ اما در عمل هيچ يك از اين توافقها جنبه اجرايى به خود نگرفت.
٣. سومين خصيصه حاكم بر افغانستان، »قاعده حاصل جمع جبرى صفر« بود. تحت اين شرايط برد يكى، باخت ديگرى محسوب مىشد و به عكس. بنابراين، هيچ يك از بازيگران داخلى حاضر نبودند برد ديگرى و باخت خود را بپذيرند.امكان برقرارى موازنه قوا به بازيگران داخلى و خارجى اين فرصت را مىداد تا بلافاصله شكست خود را به پيروزى تبديل كنند. همين امكان و تصور موجب عدم مصالحه و در نتيجه تداوم و تطويل بحران مىشد.
٤. چهارمين خصيصه آن بود كه بازيگران داخلى تصور مىكردند، »قدرت تنها از لوله تفنگ بيرون مىآيد«. تنها چيزى كه بى معنا به نظر مىرسيد؛ مذاكره و صلح بود. اگر چه مذاكراتى صورت مىگرفت، اما هيچ يك صلح را به ارمغان نمىآورد. دسترسى آزاد به سلاح، انگيزههاى اجتماعى - قومى، پايين بودن سطح فرهنگى قومى و سياسى و... زمينه را براى اقدام نظامى و شبه نظامى فراهم مىساخت.
پس از اشغال افغانستان توسط آمريكا، تغييراتى در وضعيت جامعه شناختى سياسى افغانستان ايجاد شد و مؤلفههاى جديدى در اين زمينه بروز كرد كه از مهمترين آنها مىتوان موارد زير را بيان كرد:
الف. مهمترين خصوصيت اين دوره، تغيير در جايگاه و نقش بازيگران بود؛ بدين معنى كه گروه طالبان و القاعده كه پيش از آن مهمترين بازيگران داخلى بودند، براى مدتى از صحنه افغانستان حذف شدند يا حضور آنها بسيار كم رنگ گرديد. در عوض، حضور »تكنو كراتهاى غرب گرا« در افغانستان رنگ و بوى بيشترى گرفت و نيروهاى سياسى موجود در افغانستان، به سه دو گروه سكولار، جهادى و ملى گرا تبديل شدند.
ب. دومين ويژگى افغانستان در اين دوره، گرايش به حل مسالمتآميز اختلافات به جاى توسل به نيروى نظامى است، پس از مداخله آمريكا، گروههاى سياسى و نظامى افغانستان مجبور شدند ،به پشت ميز مذاكره بروند و سلاحهاى خود را در قالب »پروسه خلع سلاح« تحويل دهند. تحت اين شرايط از بازيگران خارجى نيز خواسته شد، از هر گونه همكارى نظامى با گروههاى سياسى - نظامى افغانستان پرهيز كرده، با آمريكا براى پيشبرد فرايند صلح وارد عمل شوند. بنابراين، در شرايط جديد، قدرت از لوله تفنگ بيرون نمىآيد، بلكه همراهى و همكارى با آمريكا و نيز توسل به راههاى مسالمتآميز، عامل اصلى كسب قدرت است.
ج. سومين ويژگى كه يك مؤلفه بسيار مهم است، استقرار يك دولت مركزى در افغانستان بود. اين دولت تا اندازه زيادى محصول مشترك همكارى گروههاى رقيبى است كه اكنون تحت سيطره آمريكا، مجبور به مشاركت سياسى شدهاند. با استقرار دولت مركزى، روابط بازيگران خارجى نيز نهادينه شد و اكنون كشورها، به طور نسبى، مجبورند در تعامل با افغانستان از طريق دولت مركزى - و نه گروهها - عمل كنند.
ادامه دارد...